تبليغاتX
قلب صورتی من

قلب صورتی من

هیچ کس برای پاک کردن اشک های یک زن مرد نیست

خداحافظ

خداحافظ گل لادن ، تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق ،چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه ،گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو ، خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم ،گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم ،خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی ، تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه ، که بارونی نمی تونی

طلسم بغضو برداره ، از این پاییز دیوونه
                                                 
 
                                                         خداحافظ
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 0:25  توسط قطره  | 

فردا

 

قرار تنهايي ما..روز جدايي..فردا بود

خلاصه فردا واسه ما شروع كل درد ها بود

فردا قرار بود من و تو از همديگه جدا بشيم

فردا قرار بود همدم گريه ي بي صدا بشيم

از تو چه پنهون گل من..من خيلي وقته بي توام

ديروز و فردا نداره برام چه سخته... بي تو ام

يادش بخير قلب تو بود براي من سنگ صبور

ميخواستم عاشقت كنم..هرجور شده حتي به زور

حالا كه نيستي لااقل تسكين به قلب من بده

اون كه نخواست پيشم باشي حالا كجاست صبرم بده

چه جوري باور بكنم رقيب من نازت كنه

شبا كنارت بخوابه از خواب بيدارت كنه

يادته كه زير بارون تو دعا كردي بميرم

منم قول دادم كه ديگه عكست و بغل نگيرم

تو دعات گرفت و مردم اما عاشقم هنوزم

با همون يه قاب عكست ميگذرونم شب و روزم

لحظه هاي آخره تو ميره از يادم به سختي

بدرقه ات اومدم اما دست تكون ندادي رفتي

يه دل خوشي دارم هنوزحالا كه دارم ميميرم

هروقت كه بارون بباره تورو كنارم ميبينم

نگاه به چشم خيس من به عشق پاكم نكنيد

رفيق من رفته سفرچند روزي خاكم نكنيد

شايد خوشش نياد كه من تو خاك و خون پيرهنم

مردم..چرا اون نمياد با گل سرخ به ديدنم؟

توقع داشتم ميميرم حداقل نگاه كنه

حتي نيومد لحظه اي باجسم من وداع كنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 0:0  توسط قطره  | 

عید همه مبارک

http://mahdizare.persiangig.com/image/%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%20%D8%B9%D9%84%D9%8A%D9%83%20%D9%8A%D8%A7%20%D8%A7%D8%A8%D8%A7%20%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD%20%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87%D8%AF%D9%8A.jpg

 

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره

و المستشهدین بین یدیه  . . .

.

.

.

.

این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم

سالها منتظر سیصد و اندی مردانیم آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم

اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید به گمانم که بنا نیست یارش باشیم . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 12:44  توسط قطره  | 

اااااااااااااااااااااااااااه

وااااااااااااااااای بلاگفا چرا اینجوری شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کسی میدونه؟چرا نمیشه نظرارو خوند؟؟

نظرم که نمیشه داد

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 22:1  توسط قطره  | 

ایرانی ها و آمریکایی ها

 سه نفر آمريكايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شركت در يك كنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريكايي هر كدام يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه ايراني ها سه نفرشان يك بليط خريده اند.....

 

يكي از آمريكايي ها گفت: چطور است كه شما سه نفري با يك بليط مسافرت مي كنيد؟

يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهيم .

 

همه سوار قطار شدند. آمريكايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري

رفتند توي يك دستشويي و در را روي خودشان قفل كردند. بعد، مامور كنترل قطار آمد و بليط ها را كنترل كرد.

در دستشويي را زد و گفت: بليط، لطفا!

در دستشويي باز شد و از لاي در يك بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه كرد و به راهش ادامه داد.

 

 آمريكايي ها كه اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند كه چقدر ابتكار هوشمندانه اي بوده است.

بعد از كنفرانس آمريكايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان كار ايراني ها را انجام دهند تا از اين

طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز كنند.

 

وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريكايي يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه آن سه

ايراني هيچ بليطي نخريدند.

يكي از آمريكايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر كنيد؟

يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهم

 

سه آمريكايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريكايي رفتند توي يك دستشويي و سه ايراني هم

رفتند توي دستشويي بغلي آمريكايي ها و قطار حركت كرد.

 چند لحظه بعد از حركت قطار يكي از ايراني ها از دستشويي بيرون آمد و رفت جلوي دستشويي

آمريكايي ها و گفت: بليط ، لطفا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 14:30  توسط قطره  | 

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

استاد دانشگاه با این سئوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی را که وجود دارد خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت تمام پاسخ داد "بله آقا"

استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟

شاگرد : بله استاد

استاد : اگر خدا همه چیز را خلق کرده پس او نیز شیطان را هم نیز خلق کرده.چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست خدا نیز شیطان است.

شاگرد: آرام نشست و جوابی نداد.استاد با رضایت از خودش خیال کردبار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه وخرافه ای بیش نیست.

شاگردی دیگر دستش را بلند کردوگفت: "استاد می توانم سئوالی از شما بپرسم؟

استاد : البته

شاگرد: استاد سرما وجود دارد؟

استاد: این چه سئوالی است البته که وجود دارد

شاگرد گفت : در واقع سرما وجود ندارد . مطابق قانون فیزیک چیزی که در حقیقت ما به عنوان سرما از آن یاد میکنیم نبود گرما است.هر موجود یا شیئی را می توان مطالعه و آزمایش کرد وقتی که انرژی داشته باشد یا آن را انتقال دهد یا آن را دارا باشد.صفر مطلق (F 460-) نبود کامل گرماست.تمام مواد در این دما بدون حیات وبازده می شوند.سرما وجود ندارد .این کلمه را بشر برای اینکه توصیفی از نبودن گرما داشته باشد خلق کرد.

شاگرد ادامه داد تاریکی وجود دارد؟

استاد : البته که وجود دارد.

شاگرد: گفت دوباره اشتباه کردید آقا. تاریکی هم وجود ندارد. در واقع تاریکی نبودن نور است. نور چیزی است که می توان آن را مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمی توان .در واقع با قانون نیوتن می توان نور را به رنگ ها ی مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد.اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید.شما چطور می توانید ثابت کنید یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟تنها کاری که می کنید میزان وجود نور در آن فضا را اندازه بگیرید درست است؟تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد به کار میبرد

در آخر شاگرد سئوال کرد استاد شیطان وجود دارد؟ زیاد مطمئن نبود.

استاد: البته همانطور که قبلا" هم گفتم ما او را هر روز میبینیم ...او هر روز در مثال هایی از رفتار های غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود او در جنایت ها و خشونت هایی که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد.اینها نمایانگر هیچ چیز جز شیطان نیست.

و آن شاگرد پاسخ داد : شیطان وجود ندارد آقا.یا حداقل در نوع خود وجود ندارد . شیطان را به سادگی می توان نبودن خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما.کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد .خدا شیطان را خیق نکرد.شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی انسان عشق به خدا را در قلب خود حاضر نبیند مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود به وجود می اید و تاریکی که در نبود نور می آید.

نام آن شاگرد تیز هوش کسی نبود جز آلبرت اینیشتین
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 23:19  توسط قطره  | 

دختران زیبا در مهمانی و بازاریابی

 

در دانشگاه ، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود:

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی مستقیم

* شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه : " اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن" ، به این می گن تبلیغات

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی تلفنی

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین ، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین ، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین : " در هر حال ،من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این میگن روابط عمومی

*شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : "شما پسر ثروتمندی هستی ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه ، به این میگن پس زدگی توسط مشتری

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه ، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که حرفی بزنین ، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که بگین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، همسرتون پیداش میشه ، به این میگن منع ورود به بازار

* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. سعی می کنید به ش کم محلی کنید تا از شما خوش اش بیاد، اون هم فمینیست از آب در می آد و برایِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو می گیره و با هم می رن سان فرانسیسکو. به این می گن اشتباهِ استراتژیک در بازاریابی.

* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و مؤدبانه یه یه شاخه گلِ سرخ به ش می دید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»، اما اون گل رو توی سرتون می زنه، چون شدیداً استقلالیه. به این می گن اشتباهِ تاکتیکی در بازاریابی.

* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید سروکلش پیدا می شه و رسواتون میکنه به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار.

*شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شید به این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار.

*شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می خواهید بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض می کنید و به سمت دختر جدید می رید. به این میگن چشم چرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار

* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ اونهم با شعف خاصی برمی گرده و لبخند می زنه ، شما که بادیدن چهره 60 ساله اون به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید برای رهایی آسمون ریسمون ببافید به این میگن بدبیاری یا خطای بازار

* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. به جایِ این که جلو برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ به مادرتون می گید که با مادرش تماس بگیره و قرار خواستگاری رو بذاره. به این می گن بازاریابی سنتی

* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ اون هم با دوست اش صحبت می کنه و در موردِ شما توضیح می ده و شما با هردوی اونا ازدواج می کنید. به این می گن بازاریابی دهان به دهان!

* شما در یک مهمانی ، دخترِهای بسیار زیبایِ فراوانی رو می بینید و ازشون خوش تون می آد. سرگردان می شید که جلو کدوم برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 15:19  توسط قطره  | 

کلبه کوچک

 

 تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی آمد. آخر سر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: « خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی ؟ » صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می شد از خواب برخاست ، آن می آمد تا او را نجات دهد . مرد از نجات دهندگانش پرسيد : « چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم ؟ » آنها در جواب گفتند: « ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم ! » آسان می توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می رسد كارها به خوبی پيش نمی روند ، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست ، حتی در ميان درد و رنج . دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 22:38  توسط قطره  | 

لذت نارنجی زندگی

لذت نارنجی زندگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 17:42  توسط قطره  | 

آدمک آخر دنیاست بخند

 

 

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمك مرگ همينجاست بخند
آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد
دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد
فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست بخنــــد
راستي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد
آدمك نغمه اغاز نخوان!!
به خدا آخر دنیاست بخند

 

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 0:52  توسط قطره  |